تبليغاتX
کنج خلـوت














کنج خلـوت

امروز ۲۷ اردیبهشت۱۳۹۱  یکی از بهترین روزهای زندگی من بود

از اول صبح تاهمین حالا...

خدا چه خوب همه چیزو جور می کنه برا بندَش...بااین که می دونه چقدر گناهکاری...انگار یهویی همه چیز دست به دست هم میده تا به اون چیزی که میخوای برسی...

 

                                                     خدایا شکرت

 

 

خیلی سخته یه چیزی تو دلت باشه که هی بخوای دربارش فکر کنی و حرف بزنی ولی از طرفی هم نخوای کسی بفهمه:دی

و سخت تر این که خییییلی خوشحال و پرانرژی باشی مثل امروزٍ من ولی تا یه کم خواستی آروم بگیری یه موضوعی که دوستش نداری بیاد سراغت و به زور بخوای فراموشش کنی:(

این پست فقط برای ثبت امروز بود و این که من یکم آروم بشم...ببخشید اگه نفهمیدید چی شد!آخییییش...الان می تونم یه نفس راحت بکشم..گاهی نوشتن چقدر آدم رو راحت و سبک می کنه

چهارشنبه 27 اردیبهشت1391| 21:2 |ریحـانه سـادات

       

 

                                 

 فکرنکنم بااین عکسا دیگه لازم باشه چیزی بگم

 فقط این جمله رو تقدیم می کنم به مامان گل خودم:

 مامان جونم خیییییییلی دوستت دارم:)

 ...

 السلام علیک یافاطمه الزهرا...

 

شنبه 23 اردیبهشت1391| 11:0 |ریحـانه سـادات |

چقدر خوبه که بچه ی اول خانواده باشی و یه برادر کوچکتر داشته باشی و گاهی بزنید توی سر و کله ی همدیگه!وقتی مامان و بابات برن کربلا و تو اول از همه به فکر داداشت باشی.به فکر درسش و امتحانای پیش نوبتش٬به فکر درست کردن غذا٬بیدار کردن داداش برای رفتن به مدرسه٬این که کی باید بهش اجازه بدی بادوستاش بازی کنه٬بشینه پای کامپیوتر و... .البته یه عمه ی خوب و یه بی بی مهربون هم داری که فقط ۱۸تا پله باهات فاصله دارن و برای ناهار و گاهی هم شام مزاحمشون میشی.خوشحالی از این که صبح ها بااین که موبایلت رو تنظیم می کنی که زنگ بزنه و داداشت یه وقت از سرویسش جا نمونه ولی خودت خیلی وقتا زودتر از صدای زنگ پامیشی.وناراحتی از این که داداشت قراره مثل هرسال٬بادوستای مدرسش عکس بگیره و تو بهش میگی فلان لباست رو بپوش و این کفش هات رو نپوش و آخرسر هم یادآوریش می کنی که موهاش رو خوب شونه کنه.ولی اون هیچ کدوم از حرفات رو قبول نمی کنه و هرچی خودش می خواد میپوشه.و تو ناراحت و نگرانی که نکنه توی عکس٬بد بیفته.ولی وقتی بعد از۱سال می شینی بامامان البوم عکساش رو نگاه میکنی مامان میگه عکس اون سالی که ماکربلا بودیم از همه ی عکساش بهتر شده:)

چه خوبه وقتی کسی نیست که باهات بیاد بازار٬با داداشت میری و وقتی خسته شد یه لیوان آب انار ترش براش میخری و اون قدر ترشه که نصفش رو خودت میخوری!:دی

همیشه دوست داشتی داداشت صدات کنه:آبجی.ولی اون اصلا قبول نمی کنه و میگه:به شرطی بهت میگم آبجی که تو هم بهم بگی داداش!.ولی تو دوست نداری داداش صداش کنی و پیش خودت فکر می کنی وقتی رفت راهنمایی یا حتی بعد از عروسیش:دی باید داداش صداش کنی.

خلاصه این که داداش جونم بدون خیییییلی دوستت دارم:)

کاش در تقویم٬روزی به نام"خواهر و برادر"وجود داشت...

پ.ن:قرار بود این پست٬درباره تمام اعضای خانواده نوشته بشه ولی دیدم خییلی طولانی میشه.این یکی رو داشته باشیدشاید بعدا درباره مامان و بابا هم نوشتم...

www.seyedalireza79.blogfa.com                     

سه شنبه 19 اردیبهشت1391| 12:17 |ریحـانه سـادات |

 

جمعه۳تیر۱۳۶۷ـجزیزه ی مجنون-جاده ی خندق

ولی پور از علاقه ی من به دکل و دیده بانی آگاه بود.عاشق دکل٬دیده بانی و دوربین۲۰×۱۲۰بودم.به شوخی بهش می گفتم:اگه منو توی دکل دیده بانی بپزن٬سیر نمی شم!بالای دکل احساس می کنی از همه بالاتر و بلندتری.مخصوصا ما بچه ها که همیشه بلندپرواز بودیم و دوست داشتیم در کارها چیزی از بزرگ تر ها کم نداشته باشیم و خودمان را در جنگ ثابت کنیم.بالای دکل دیدن کسانی که تو را نمی بینند٬دادن گرا به توپحانه برای هدف قرار دادن سکو های تانک٬آتشبارهایی که ما را هدف قرار می دادند٬سنگرها٬جاده ها٬ماشین های در حال تردد و...برایم جذبه داشت.

شنبه۴تیر۱۳۶۷-جزیره ی مجنون-جاده ی خندق

از حالاتش پیدا بود تعادل روانی ندارد.از من که دور شد٬حدود ده٬پانزده متر پشت سرم٬کنار جنازه ی یکی از شهدا که وسط جاده بود٬ایستاد.جنازه از پشت به زمین افتاده بود.نظامی سیاه سوخته ی عراقی کنار جنازه اش ایستاد و یک دفعه چوبِ پرچمِ عراق را به پایین جناق سینه ی شهید کوبید٬طوری که چوب پرچم درون شکم شهید فرو رفت.آرزو می کردم٬بمیرم و زنده نباشم.نظامی عراقی برمی گشت٬به من خیره می شد و مرتب تکرار می کرد:اهنا...(این جا جای پرچم عراقه)!

سه شنبه۷تیر۱۳۶۷-المیمونه-سپاه چهارم عراق

برای مان ناهار آوردند.دست هایمان کثیف بود.بچه ها مجبور بودند با همان دست های کثیف غذا بخورند.یکی از دژبان ها با ظرف غذا از جلومان رد می شد و بچه ها هر کدام به اندازه ی کف دستش برنج بر می داشت.بعضی بچه ها از بس گرسنه بودند٬کف دست شان را چنان لیس می زدند که حتی یک دانه برنج هم هدر نمی رفت.احمد به شوخی گفت:می خوام اسراف نشه!

یکشنبه۱۰مهر۱۳۶۷-تکریت-کمپ ملحق

به دستور سروان خلیل٬من و حیدر هرکدام به هفتاد ضربه ی کابل محکوم شدیم.حامد حیدر را زد و ولید مرا.وقتی هفتاد ضربه ی کابل را نوش جان کردیم٬حیدر باهمان لهجه ی ترکی و دوست داشتنی اش دوبار تکرار کرد:سیدی!سنی ننه وین جانی ایکی دانا شالاق ویر(جون مادرت دوتا کابل دیگه هم بزن)؟

ــ:کابل ها به سرتون خورده٬گیج شدید٬خواهش نمی خواد

حامد در حالی که به هر کدام مان دو کابل دیگر کوبید٬گفت:(هذا اثنین...!این هم دو کابل دیگه٬یالا برید گم شید٬از جلو چشمم دور شید)!

وقتی برمی گشتیم بازداشتگاه٬گفتم:حیدر!مثل این که راستی راستی حالت خوش نیست٬چرا گفتی دو کابل دیگه بزنن؟

ـــحضرت عباسی نفهمیدی چرا؟

ـــ:نه.

ـــخواستم رُند بشه٬ارزشش رو داشت که به بهانه ی اربعین آقا امام حسین(ع)هر کدوم مون هفتاد و دو کابل بخوریم٬خدا وکیلی ارزش نداشت؟

این فکر و مرام و حسین خواهی حیدر برای من درس داشت.این را که شنیدم احساس آرامش کردم.گفتم:چرا خدایی می ارزید.ذهن حیدر به کجا رفته بود٬می گفت بذار به تعداد شهدای کربلا کابل بخوریم.به خاطر همین عقیده و مرامش بود وقتی نوحه می خواند٬حتی سامی و قاسم نگهبان عراقی هم تحت تاثیر مداحی اش قرار می گرفتند.


همه ی این ها گوشه ای از کتاب"پایی که جا ماند" بود.یادداشت های روزانه ی "سید ناصر حسینی پور"از زندان های مخفی عراق.

نمی دانم چه بگویم...از سختی های اسارت و شکنجه ها یا از شیرینی بعضی خاطرات و فداکاری ها...فقط می گویم این اولین کتابی بود که در حال خواندنش٬اشکم جاری شد...آنقدر غرق کتاب بودم که خودم هم نفهمیدم چه طور شد که در عرض۳۰ دقیقه٬۱۲۷ صفحه را تمام کردم!!!

کتاب را بخوانید...واقعا ارزشش را دارد...من که عاشقانه دوست می دارم این کتاب را

"سید پای شانزده سالگی اش را در خاک عراق جا می گذارد اما این کتاب را برای ما می اورد.برای ماکه فرمانده اش نیستیم.کتابی با حرف هایی که می توان به آن تکیه کرد.هرچند پاهایمان سالم باشد"

شنبه 26 فروردین1391| 20:37 |ریحـانه سـادات |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

      سلام

جای همه دوستان خالی جمعه یه راهیان نور ۴ نفره براخودمون تشکیل دادیم و با خانواده راهی بازدید از مناطق جنگی شدیم

نمی تونم فضای معنوی و بی نظیر اونجا رو توصیف کنم...فقط می تونم بگم انشاالله شهدا همه ی اونایی رو که دوست دارن برن بطلبن

 

عکس هادر ادامه مطلب

 


ادامــﮧ مطلب
دوشنبه 14 فروردین1391| 15:40 |ریحـانه سـادات |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

سال۱۳۹۰ هم تموم شد...خدا رو شکر به خاطر اون تقدیر و سرنوشتی که توی سال۹۰ برامون رقم زده بود.انشاالله که توی سال۹۰ به اون چیزی خدا ازمون خواسته رسیده باشیم

و اما سال۱۳۹۱ انشاالله سال ظهور آقامون باشه...انشاالله سال بی گناهی رو داشته باشم و خدا دستمونو بگیره تا بتونیم به خوشبختی و سعادت و عاقبت به خیری برسیم.

امسال قسمت شد و به لطف خدا امام رضا(علیه السلام)ما رو طلبید.جای همه ی دوستان خالی.تحویل سال مشهد بودیم حرم آقا امام رضا(علیه السلام).نمی دونم چی بگم و اونجا رو چه جور وصف کنم ولی می تونم بگم که همه چیز عالی بود و فضای خاص و معنوی حرم رو هیچ جای دیگه نمیشه پیدا کرد.من که اولین بار بود تحویل سال رو مشهد بودم.اون حس آرامش...حس نو شدن...حس شور و نشاط رو کنار اقا تجربه کردن یه مزه ی دیگه ای داره.انشاالله قسمت همه ی اونایی که دوست دارن بشه سال دیگه کنار اقا امام رضا(علیه السلام) سال نو رو شروع کنن

روز اول فروردیت تاحالا که بهترین روز از سال۱۳۹۱ برای من بود.از کنار امام رضا(علیه السلام)بودن توی اولین ساعات سال جدید که بگذریم دیدار با رهبر بهترین و اولین عیدی من از خدا بود.چیزی که آرزوی من بود و هیچ وقت فکر نمی کردم به این زودی بهش برسم.هنوز هم باورم نمیشه تونستم اقا رو ببینم.اون لحظه ای که وارد میشن...شعار"صل علی محمد بوی خمینی آمد"که همه باتمام وجود فریاد می زنن...اشک هایی که ناخودآگاه آروم آروم میریزن روی صورت...حسی که نمی دونی باید گریه کنی یا بخندی...دست آقا که به نشونه ی سلام بالا می ره و...

تا حالا اینقدر از ته دل شعار نداده بودم.حتی تو راهپیمایی۲۲بهمن[که هرسال تصمیم می گیرم بابلندترین صدای ممکن شعار بدم و فریاد بزنم اما نمی دونم چرا اینقدر زود حسش از بین میره!!:(] اما قبل از اومدن رهبر اونقدر فریاد زدم و شعار دادم که دیگه صدام درنمیومد!!البته اون چند نفری که دور و برم نشسته بودن فقط زمزمه می کردن و صداشون در نمیومد و من همش حرص می خوردم که اینا چرا اینقدر بی حالن!!!و آرزو می کردم کاش زودتر اومده بودم و رفته بودم ردیف اول کنار جوونای باحال و باشور و نشاط نشسته بودم.ولی خب بازهم خدا رو شکر

جای همه ی"خوزستانی" هاخالی...چند روزی که ما اونجا بودیم برف هم اومد و ماهم که برف ندیدهحسابی برف بازی کردیم و به هم دیگه برف پرت کردیم[کاری که من آرزو داشتم یه بار انجام بدم و تو شهر خودمون محال بود ولی تو این سفر بهش رسیدم]

البته می دونم اون روزی که مشهد برف بود همشهری های عزیز ما یه مهمون ناخونده به اسم"گرد و خاک" داشتن که خیلی هم دلم براشون سوخت:( و البته ماهم ازش بی نصیب نموندیم...به طوری که درحال حاضر مشغول خونه تکونی و گردگیری هستم

تشکر نوشت:از زینب سادات و مداد سفید بابت این قالب خوشگل و دوست داشتنی یه دنیا ممنونم.

جالب نوشت:یه چیز جالب و خیییلی خوب این بود که:آخرین دعا ندبه ی سال۱۳۹۰ و اولین دعای ندبه ی سال۱۳۹۱ رو توی حرم آقا امام رضا(علیه السلام) خوندیم.خدا رو خیـــــــلی خیــــــــــلی شکر

معذرت نوشت:ببخشید که این پست با تاخیر یک هفته ای نوشته شد

ادامه مطلب هم چندتا عکس هست...دوست داشتید ببینید


ادامــﮧ مطلب
دوشنبه 7 فروردین1391| 17:39 |ریحـانه سـادات |

نام بازی : بازی وبلاگی پرواز با هزار تومنی !

داور : خداوند

کمک دارو : وجدان خودتون

با یک هزار تومانی دو بال ساخته ام

و می خواهم با آنها تا خداوند پرواز کنم

کسی هست که در این پرواز یاریم کند ؟!

اسم بازی هست پرواز با هزار تومنی . این جمله رو که یادتون هست ؟! با هزار تومن چی کار میشه کرد ؟!

خیلی وقتا توی خیلی سایت ها این تبلیغ رو که مربوط به موسسه خیریه محکهست می بینیم اما شاید به دلایلی مختلفی مثل تنبلی در عضویت کوتاهی کردیم . این بازی یک تلنگر هست برای اون هایی که هنوز عضو نشدن که ضرف هفت روز آینده عضو بشن و اونایی که عضو هستن عیدی بچه های محک رو بدن .

ما حد اقل مبلغی رو برای بازی همون هزار تومن در نظر می گیریم اما اگر کسی بیشتر از هزار تومن هم هدیه کرد لطفا فقط بگه هزار تومن واریز کرده . نمی خوایم با افزایش مبلغ واریزی یکی از دوستان کار بقیه کم به نظر بیاد چون بزرگیه کار انسان ها رو فقط خدا تعیین میکنه و فقط اونه که می دونه کمک های ما به چه نیتی و در چه وضعیتی بوده .

اول تصمیم گرفتم از محک یه شناسه عضویت بگیرم و همه به اون حساب واریز کنیم یا اینکه هر کس شناسه عضویتش رو بفرسته برام . اما بعد شرمنده شدم از تصمیمم چون فقط خداونده که میتونه ارزش کار انسان ها رو مشخص کنه و از اون گذشته اینکه هر کس یه شناسه برای خودش داشته باشه بهتره تا همیشه بتونه لااقل ماهی یک بار با حداقل یه هزار تومنی تا خدا پرواز کنه .

داور رو خداوند قرار دادیم چون همیشه ناظر همه اعمال بنده ها هست و خودش میدونه کی در بازی شرکت کرده .

یک کار دیگه هم هست که شرکت کننده ها باید انجام بدن . باید به دوستاشون اطلاع بدن . که هر چه اشخاصی که با اطلاع شما وارد این زنجیره مهرورزی شدن بیشتر باشه امتیاز شما بیشتر میشه .

یادتون نره این یه مسابقه نیست یه بازیه که داورش خداوند و باید مطمئن باشید داور عادلیه و حتما پاداش این مهرورزیتونو میده .

شرایط بازی به اختصار :

1 . قرار دادن همین پست در وبلاگتان

2. عضویت در موسسه محک ( عضویت در محک تلفنی هم انجام میشه ) (برای کسانی که عضو نیستند)

من برای سهولت شما لینک مستقیم درخواست عضویت رو در محک براتون گذاشتم ولی ثبت نام از طریق شماره تلفنش خیلی راحت تره که شمارش رو در همین صفحه ای که گذاشتم می بینید

تلفن مستقیم با درخواست عضویت محک :۰۲۱- 23540 ( لینک مستقیم عضویت در محک )

3 . واریز حد اقل هزار تومن به عنوان عیدی کودکان محک .( چنانچه در صورت تمایل بیشتر از هزار تومان هم هدیه کردید لطفا فقط هزار تومان بیان کنید) (در صورت تماس با همون شماره بالا برای انواع واریز راهنماییتون میکنن)

4 . اطلاع رسانی به لینک دوستان وبلاگی و آشنایان .

5 . و همه این کار ها باید ضرف 7 روز آینده انجام بشه .

یادتون نره این دوستای کوچولو منتظرن تا شما بازی کمک یادتون نره

رو شروع کنید ....

                          

هر کس  این بازی رو شروع کرد لطفا به ایشون خبر بده تا یه آماری داشته باشه

 

 

 

 

 

دوشنبه 22 اسفند1390| 16:30 |ریحـانه سـادات |

هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا
شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سارا

سارا لباس پوشید ، با جبه ها عجین شد
در فکه و شلمچه ، دارا به روی مین شد

چندین هزار دارا ، بسته به سر سربند
یا تکه تکه گشتند یا که اسیر و در بند

سارای دیگری در مهران شده شهیده
دارا کجاست ؟ او در ، اروند آرمیده

دوخته هزار سارا چشمی به حلقه ی در
از یک طرف و دیگر چشمی ز خون دل ، تر

سارا سوال می کرد ، دارا کجاست اکنون؟
دیدن شعله ها را در سنگرش به مجنون

خون گلوی دارا آب حیات دین است
روحش به عرش جسمش ، مفقود در زمین است

در آن زمانه رفتند صد ها هزار دارا
در این زمانه گشتند ده ها هزار «دارا»

هنگام جنگ دارا گشته اسیر و در بند
دارای این زمان با بنزش رود به دربند

دارای آن زمانه بی سر درون کرخه
سارای این زمانه در کوچه با دوچرخه

در آن زمانه سارا با جبه ها عجین شد
در این زمانه ناگه ، چادر« لباس جین» شد

با چفیه ای که گلگون از خون صد چو داراست
سارا ، خود از برای ، جلب نظر بیاراست

آن مقنعه ور افتاد جایش فوکل در آمد
سارا به قول دشمن از املی در آمد

دارا و گوشواره ، حقا که شرم دارد !
در دست هایش امروز او بند چرم دارد

با خون و چنگ و دندان دشمن زخانه راندیم
اما به ماهواره تا خانه اش کشاندیم

یا رب تو شاهدی بر اعمالمان یکایک
بدم المظلوم یا الله ، عجل فرجه ولیک

جای شهید اسم خواننده روی دیوار
آن ها به جبهه رفتند ، اینها شدند طلبکار

 

شعر از کتاب دفتر سرخ-ابوالفضل سپهر

یکشنبه 21 اسفند1390| 9:45 |ریحـانه سـادات |

بسم الله الرحمن الرحیم

از تابستون پارسال تصمیم داشتم ثبت نام کنم برا کلاس حفظ قرآن.اولش فکرمی کردم خیلی سخته..می دونستم توی فصل مدارس هم باید بیام کلاس.نگران بودم که شاید ازدرس هام عقب بیفتم ولی وقتی حافظای قرآن نوجوان رو توی تلویزیون نشون می داد،نظرم عوض میشد.باخودم می گفتم مگه من از اوناچی کم دارم؟!؟!من هم حتما می تونم مثل اینابشم حافظ قرآن.باامید و توکل به خدا رفتم جلو..شک نداشتم که هرکسی توی راه قرآن قدم برداره،خدا کمکش می کنه...

کلاس روخوانی و روان خوانی که شروع شد،نظرم کاملا عوض شد..

مربی مون دانشجو بود و جوان.تقریبا۲۰نفر بودیم.به جز۴-۵نفر دبستانی،بقیه همه مون راهنمایی و دبیرستانی بودیم

ساعت هایی که می رفتم کلاس،بهترین ساعت های عمرم بود.اصلا حاضر نبودم اون ساعت هارو با هیچ چیز دیگه ای عوض کنم.هیچ وقت احساس نکردم دارم وقتم رو تلف می کنم...کلاس واقعا عالی بود

آخرای این دوره،مدیر جامعه النور باهامون صحبت کرد.خیلی راحت و صمیمی گفت:سعی کنید تاآخرش بمونید.خیلی هابعد از تابستون،به بهونه ی درس و مدرسه،دوره ی بعد رو ثبت نام نمی کنن.می گفت ازاین فرصت ها استفاده کنید..تاجوانید و انرژی دارین..تا هنوز حافظه تون قویه..و برامون دعا کرد تا یه روزی جزء حافظای قرآن باشیم.وقتی حرفاش تموم شد،باخودم فکر کردم یعنی کسی دلش میاد این کلاس هارو رها کنه؟!؟اون موقع نفهمیدم منظورش از این که "سعی کنید تاآخرش بمونید" چی بود؟!؟فقط می دونستم که خودم تاآخرش هستم.اما...وقتی دوره ی تجوید۱و۲ توی فصل مدارس شروع شد و از اون ۲۰نفر،فقط ۹ نفر موندن، دقیقا فهمیدم منظورش چی بود!

۹نفر بودیم باز هم بااون مربی جوان و مهربون.این بار انگار بیشتر باهاش صمیمی شده بودیم.بیشتر شبیه یه دوست می مونه برامون تا مربی.سرکلاس از همه چیز حرف می زنیم.از مسائل دینی و احکام بگیر تا موبایل و چرخش زمین به دور خورشید و ...

بعد از تجوید که تقریبا۱ماه و نیم پیش تموم شد،رفتیم برای دوره ی قرائت.البته کلاس تواشیح هم همزمان باتجوید شروع شد.یعنی من ۳روز در هفته کلاس میرم و نه تنها توی درسام مشکلی ندارم،روزایی که کلاس میرم انگار شب هاش کش میاد!!خیلی بابرکت میشه وقتم


میگن:آدم تاچیزی رو از دست نده،قدرش رو نمی دونه.دوست ندارم کسی رو نصیحت کنم.این فقط یه پیشنهاده...چون می دونم اکثر خواننده ای اینجا توی سن جوانی و نوجوانین،پیشنهاد می کنم برای پاگذاشتن توی راه قرآن بیشتر از این معطل نکنن.این کلاس ها معنویت خاصی داره...یه جور حس نزدیکی به خدا...آرامش عجیبی داره فضای قرآن..من که دوست ندارم چند سال دیگه یادی از جوانیم بکنم و پشیمون بشم که چرا تاشور و انرژیم بیشتر بود به فکر این چیزا نبودم.حالا هم وقتی بچه های۴-۵ ساله رو میبینم که باچه شور و ذوقی میرن کلاس خیلی حسرت می خورم که کاش منم مثل اونا از کودکی این راه رو انتخاب کرده بودم:(  ولی بازهم خدا رو شکر

البته...پیشنهادم به بزرگترا اینه که ماهی رو هروقت از آب بگیری تازست مامان دوستم که همسن خودمه،داره همزمان با دخترش میره کلاس قرآن.مربی مون میگه خانمی رو می شناسه که از اول بارداریش تا بعد از به دنیا اومدن بچه اش،هر روز می اومده کلاس.آره خب...سخته.ولی فقط یه اراده قوی میخواد

دوست داشتید ادامه ی مطلب رو هم بخونید

بعدا نوشت:فکر کنم نتونستم منظورم رو به خوبی برسونم.هدف من از نوشتن این پست،تشویق و ترغیب دوستان عزیز به شرکت در کلاس های قرآن بود.نه تعریف از خودم و التماس دعا گفتن دوستان!!من فقط خواستم این حس خوبی رو که ازشرکت در کلاس های قرآن دارم به بقیه هم منتقل کنم برای همین خاطراتم رو نوشتم.در واقع کل حرف هام همون پیشنهاد آخر بود.اصلا نمی خواستم از خودم تعریف کنم.نمی دونم چرا بعضی از دوستان التماس دعا و... گفتن!!


ادامــﮧ مطلب
پنجشنبه 4 اسفند1390| 14:49 |ریحـانه سـادات |

        

                               Medium Iranian Flag

                   

                      والپیپرهای دهه ی فجر

دهه فجر آئينه ای است كه خورشيد اسلام در آن درخشيد و به ما منعكس شد.مقام معظم رهبری


 

چهارشنبه 12 بهمن1390| 23:21 |ریحـانه سـادات |

[-Design-]